|
سلام متین ازهمتون معذرت خواهی کرد که ناراحتتون کرده و نتونست بیاد و گفت اگه دل کسی شکسته اون ببخشه گفت بگم:"منتظرت میمونم تا بیای" و بازم تاکید داشت که بگم "منتظره اومدنتم" *مهدخت* اول :سلام دوم :مهدی (متین) جان من ببخش بدون اجازه تو نظرهات خوندم سوم:همتون گفته بودین مهدخت کیه؟ دوست دختر مهدی (متین) نیستم،خواهرشم و محمد عشقم امیدوارم داداشی کسی به حریم خصوصی ما راه نداده باشه.چون این وبلاگ من و داداشی با هم ساختیم اینم وبلاگ من : www.mahdokhtmohamad.blogdoon.com من به داداشی قول دادم تا زمانی که نیست من به وبلاگ برسم.از همینجا میبوسمت *تا پست بعد بای*
یک ساعت تمام،بدون آنکه یک کلام حرف بزنم برویش نگاه کردم
فریاد کشید که:آخر خفه شدم!چرا حرف نمی زنی؟ گفتم:نشنیدی؟!...برو!.. *مهدخت* ای عشق که دستان خداییت بر خواهش های من لگام زده و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده مگذار توان و استقامتم از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد که خویشتن ناتوانم راوسوسه کند بگذار گرسنه گرسنه بمانم بگذار از تشنگی بسوزم بگذار بمیرم و هلاک شوم پیش از ان که دستی بر اورم و از پیاله ای بنوشم که تو ان را پر نکرده باشی یا از ظرفی بخورم که تو ان را متبرک نساخته ای *مهدخت*
******زندگي بافتن يك قاليست نه همان نقش و نگاري كه خودت مي خواهي نقشه را اوست كه تعيين كرده تو در اين بين فقط مي بافي نقشه را خوب ببين نكند اخر كار قالي زندگيت را نخرند.... ******* *مهدخت* بازم نيومدي... ............سنگه خيابونت شدم
نمیدانم چگونه اگاهت سازم راهی نیست وقتی میروی نشانی برجا بگذار یا به یاد همان خاطرات که من نخواستمشان بیفتد وبه انها سر بزن. بخدا راهی ندارم برای اگا هیت.
♥« تک ستاره »♥
….………………………………………….……………….…هدیه ای برای دوست……. ................................................................................................……….... ...........................خواستم هدیه ای برایت.........بفرستم،گل گفت: مرا بفرست........………... ....................با عطر خود او را شاد سازم،....گفتم: او خودش گــــــــــــل اســــــت....……….. ....................خارگفت: مرا بفرست تا به....چشم دشمنانش فــــــــــرو روم، گفتــم اآنقدر..………. ..................مــــــــهربان است که دشمن .... نــــــدارد.بلبل گفت: مـــــــــــــرا برس...……….. ...................تا با آوازم او را شــــــاد سازم، .... گفتم: نـــه او خوش صــــــداســت....……….. .......................ناگهان صــــــدای قلبم....بــه گوشم رسید، صـــــــــــدای طپش........………... ............................قلبم بود که می گفت: .... مــــــــرا بفـــــــــرست تا..........………....... ..................................دوستش بدارم.پس با .... تمـــــــــــــام...................………....... ......................................وجودم قلبـــم .... را بـــــــه.........................………....... ...........................................تـــــــــو.... هدیـــه............................………........ ..................................................می...کنم .............................……….......... .........................................................تا...............................……….......... ...........................................................ابـــد.........................……….......... ................................................................درگــرو.................……….......... ...................................................................عشقـــــت..............………........ ....................................................................باقــــــــــــی........……….......... .............................................................خواهـــــــــــــد...........………........... ....................................................مانـــــــــــــــــــد................………............. ..........................................♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥.......................………............
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........ قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن...... قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما..................... اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد......... .سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
*مهدخت* -_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_- |. دوست دارم.... .| |. ز کوچه هاي غمگين و مات و مبهوت دلم به تنهايي گذر کردم****** .| |. صدايي آشنا ولي غمگين از دورا دور پيدا بود!******************* .| |. کنجکاوانه در جستجوي صدا از پيچ و خم هاي کوچه گذشتم******** .| |. تا رد پايي که انگار تازه خلق شده بود، يافتم!******************** .| |. دنبال رد پا را گرفتم**************************************** .| |. که منتهي به گورستان شد!*********************************** .| |. نا اميد در کنار گوري گمنام نشستم***************************** .| |. و سرم را پايين انداخته،************************************* .| |. گريستم،************************************************** .| |. ناگهان!*************************************************** .| |. دستي بر شانه ام نشست!************************************* .| |. سرم را بلند کردم******************************************* .| |. چهره اي آشنا ديدم که زغم آشفته بود!************************** .| |. پرسيد به خاطر چه دنبالم آمدي؟******************************* .| |. فرياد زدم، دوستت دارم************************************* .| |. اشک از گونه اش سرازير شد،******************************* .| |. و گفت:*************************************************** .| |. آرزو داشتم اين را در دنيا بشنوم****************************** .| |. نه حال که من در برزخ و تو در رويايي././././././././././././ .| _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_ به غم كسي اسيرم...
كه ز من خبر ندارد....
عجب از محبت من....
كه در او اثر ندارد....
غلط است هر كه گويد....
دل به دل راه دارد....
دل من زغصه خون شد....
دل تو خبر ندارد....
می رسد روزی که بی من....
روزها را سر کنی...
می رسد روزی که تنها....
مرگ را باور کنی....
میرسد روزی که تنها....
در کنار قبر من....
شعرهای کهنه ام را موبه مو....
از بر کنی.......... @یک شبی مجنون نمازش را شکست @@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@ بی وضو در کوچه لیلا نشست @@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@عشق آن شب مست مستش کرده بود @@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@فارغ از جام الستش کرده بود @@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@سجده ای زد بر لب درگاه او @@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@پُر ز لیلا شد دل پر آه او @@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@گفت یا رب از چه خوارم کرده ای @@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@بر صلیب عشق دارم کرده ای @@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@جام لیلا را به دستم داده ای @@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@وندر این بازی شکستم داده ای @@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@نیشتر عشقش به جانم می زنی @ @دردم از لیلاست آنم می زنی @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@خسته ام زین عشق،دل خونم نکن @@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@من که مجنونم تو مجنونم نکن @@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@مرد این بازیچه دیگر نیستم @@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@این تو و لیلای تو... من نیستم@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@گفت ای دیوانه لیلایت منم @@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@در رگ پنهان و پیدایت منم @@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@سالها با جور لیلا ساختی @@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@من کنارت بودم و نشناختی @@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@عشق لیلا در دلت انداختم @@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@صد قمار عشق یکجا باختم @@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@کردمت آواره صحرا نشد@@ @ گفتم عا قل می شوی اما نشد@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@سوختم در حسرت یک یا ربت @@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@غیر لیلا بر نیامد از لبت @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@روز وشب او را صدا کردی ولی @@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@دیدم امشب با منی گفتم بلی @@@@@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@مطمئن بودم به من سر می زنی@@@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@در حریم خانه ام در می زنی @@@@@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@حال این لیلا که خوارت کرده بود@@@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@درس عشقش بی قرارت کرده بود@@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@مرد راهش باش تا شاهت کنم @@@@ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@صد چو لیلا کشته در راهت کنم
اي كاش..... وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه پسري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “خواهرم” صدا می کرد به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد، آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: "متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “خواهرش” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد . خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: "متشکرم" روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد، من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم" ، شب خیلی خوبی داشتیم. یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال… قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین خواهر دنیا هستی ، " متشکرم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “خواهرش” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم چند سال گذشت....، اون پسره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که وارد زندگی جدیدی شد. با دختر دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت: تو اومدی ؟ " متشکرم " سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که پسري که من رو خواهر خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،پسري که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه خواهر باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره ........... ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. ”
شعرا كه قابل نداره، اما همش واسه خودت فقط نوشتم اينارو، به خاطر تولدت نگات قشنگه ولي كن، يه كم عجيب و مبهمه نگات قشنگه ولي كن، يه كم عجيب و مبهمه من از كجا شروع كنم، دوست دارم يه عالمه منو گذاشتي و بازم، يه بار ديگه رفتي سفر نمي دونم شايد سفر، براي دردات مرحمه تا وقتي اينجا بموني، يه حالت عجيبيه من چه جوري واست بگم، بارون قشنگ و نم نمه هواي رفتن كه كني، واسه تو فرقي نداره اما به جونه اون چشات، مرگ گلاي مريمه آخرشم دغ مي كنم، تا منو دوست داشته باشي مردن كه از عاشقيه، يك دفه نيست كه كم كمه من نمي دونم تو چرا، اين جور نگاهم مي كني زير نگاه نافذت، نگاه عاشقم همه مي پرسم از چشماي تو، ميشه همين جا بموني مي خندي و جواب ميدي، رفتن من مسلمه برو، برو به خاطر خودت، اما به من يه قول بده هر جاي دنيا كه بري، ديگه نشو ماله همه رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم ميدن قشنگترين هديه تو، تو قلب من، يه مشت غمه شايد اينو بهم دادي، كه هميشه با من باشه حق با توه، تو راست ميگي، غمت هميشه پيشمه ديدي گلا شب كه ميشه، اشكاشونو رو مي كنن يادت باشه چشم منم، هميشه غرقه شبنمه تو ميري و اسم منو، از رو دلت خط مي زني اسمه قشنگ تو ولي، هميشه هر جا يادمه چشماي روشنت يه كم، كاش كه هواي منو داشت چشماي روشنت يه كم، كاش كه هواي منو داشت
تنها توقعم فقط، يه بار جواب ناممه ................تمام................
قوت قلب در بيماستاني دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند، يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند، تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود، اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد، آنها ساعتها با يكديگر صحبت مي كردند از همسر، خانواده ، خانه يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند، هر روز بعد ازظهر بيماري كه تختش كنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي كرد بيمار ديگر در اين مدت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون جاني تازه مي گرفت اين پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت، مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي شان در آب سر گرم بودند، درختان كهن به منظره بيرون زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد ،همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي كرد هم اتاقي اش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد، روزها و هفته ها سپري شد، يك روز صبح پرستاري كه براي شستشوي آنها آب آورده بود جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد از اتاق خارج كنند، مرد ديگر خواهش كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترك كرد،آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا او اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد..... بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند، در عين ناباوري او با يك ديوار مواجه شد! مرد پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟ پرستار پاسخ داد: شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد، آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند. دوست عزيز اگه يه نظر بدي خوشحالم كردي
هرگـــز نشد بیـــای پیشـــم بگیــری دستـــای منـو بـدونــی من عـاشقتـم گوش کنی حرف هـــای منـو
تو بی وفا بودی ولی اون که برات می مــرد منـم تــا زنـده ام دوسـت دارم اینــه کــلام آخــــــــــرم
مـن کـه نتـونستـم تو رو یه لحظـه تنـهــات بـذارم تـو سـردی خاطـره هـام بگـم کـه دوســت نــدارم
دلـم می خواد همیـن یه بار اشکامو پنهون نکنـــم باور کنی تو رو می خوام غربت و زنــدونی کنم
بیـام به شهــر خاطــرات غرق بشم تـوی نگــات دیـونـه وار فدات بشـم ، بمیرم من واسـه چشــات
امـا هنـوز فاصلمــون دوره و دست من جداســت ترانــه ی سکــوت من تو بغض آخرم رهاســـت
کاشکی می شد فقط یه بار بیای بگی دوست دارم تــو چشــم من نگـاه کنـی بگــی کـه عــاشقت منم چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنها ييست ببين مرگ مرا درخويش که مرگ من تماشا ييست زندگی زیباست*** اما بدون غم ♥زيباترين قلب♥ روزي مردجواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را دارد، جمعيت زيادي جمع شدند،قلب او كاملا سالم بود وهيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند، مردجوان با كمال افتخار با صداي بلند به تعريف قلب خود پرداخت،ناگهان! پيرمردي آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست مردجوان و ديگران با تعجب به قلب پيرمرد نگاه كردند، قلب او با قدرت تمام مي تپيد اما پراز زخم بود، قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آن شده بود و آنها جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه هاي دندانه دندانه در آن ديده مي شد و در بعضي نقاط شيار هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آن را پر نكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند و با خود مي گفتند كه چطور او ادعا مي كند كه زيباترين قلب را دارد!!! مردجوان به پير مرد گفت تو حتما شوخي مي كني! قلب تو فقط مشتي بريدگي و خراش است، پيرمرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من قلب خود را با قلب تو عوض نمي كنم، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده و به او بخشيده ام، گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام، اما چون اين دو عين هم نبودند گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد، كه برايم عزيزند،چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادند، اينها همين شيارهاي عميق هستند، گر چه درد آور هستند اما ياد آور عشقي هستند كه داشته ام، اميدوارم كه آنها روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر كنند، پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت، از قلب جوان خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد، پيرمرد آن را گرفت و در گوشه اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مردجوان گذاشت، مردجوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود، زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود. دوست عزيز اگه يه نظر بدي خوشحالم كردي
............................ |
| ||||||